باز عزم سفری دیگر و باری دیگر سینه سنگین شد از این بار که بر می بندم
باز هم در چمدان رخت عزا می چینم باز تنگ است نفس، بار سفر می بندم
گویی از سرب مذاب است نفس، می سوزد چون فرو می رود و آه که بیرون نرود
گویی از جنس حباب است دلم، می ترکد به سلامت دل از این مهلکه بیرون نرود
شوق و ذوق سفرم هست ولی قایقکی است که به گرداب غم افتاده به ساحل نرسد
میل پرواز، بلی هست ولی قاصدکی است که به هر سو بردش باد به منزل نرسد
باکی از سختی راه و غم همراهم نیست این خود بستن بار است که می آزارد
چمدان است که سنگینی بارش مسری است زآن همه خاطره تلخ که با خود دارد
برچسب:
نویسنده: آتنا فدایی