Dep

خرید بک لینک

روانشناسان می گویند انسانها مخصوصا مردها مخصوصا پسرها در دهه چهارم زندگی یا به قول خارجیها their 30’s دچار نوعی افسردگی می شوند مخصوصا اگر به اهدافی که داشتند مثل شغل مناسب، ازدواج و ... نرسیده باشند. پس چرا من افسردگیم نمیاد؟! وقتش رو ندارم؟ در اوج موفقیت به سر می برم؟ شاید افسرده ام و خودم خبر ندارم! باید باشم؟ افسرده ها چکار می کنند؟ همه اش در گذشته سیر می کنند! ها؟! گذشته... گذشته... آهان حالا حسش اومد. این قافله عمر عجب می گذرد!

دهه اول زندگی با غمها و شادیهای کودکانه اش گذشت! در این سالها پدر، مادر و تا حدودی معلم برای ما خداگونه هستند و آنها را دانای کل، توانای کل و منطق کل می دانیم. در منطقی ترین دیدگاه کودکانه، آنها فرستادگان خدا بر روی زمین هستند که آمده اند ما را هدایت کنند. در این دوران، مادر شخصی بود که بصورت بالفطره تمام غداها را بلد بود بپزد و همه جور لباسی بلد بود بدوزد. پدر شخصی بود بسیار قوی و پرزور. او همه چیز را بلد بود تعمیر کند و از همه مهمتر، او به یک چاهی، چاله ای، سوراخی و در منطقی ترین دیدگاه به بانکی دسترسی داشت که از آن پول در می آورد. فقط نمی دانستیم که حالا که او به این مخرن پول دسترسی دارد چرا یکدفعه پول زیادی ورنمی دارد که مجبور نباشد هرروز صبح برود آن سر شهر تا پول دربیاورد!

خواهر و برادرانمان را هم دوست داشتیم. با هم دعوا هم می کردیم. فقط نمی دانستیم که ما چه جوری خواهر و برادر شدیم! به احتمال زیاد، به این خاطر بود که آن لک لکهایی که ما را از آسمان به خانه پدر و مادرمان انداختند قبلا هم همین بلا را سر خواهر و برادرانمان آورده بودند. تاسف می خوردیم که چرا آن لک لک احمق ما را یک خانه آنطرف تر ول نکرد که ما بچه همسایه مان بشویم! آخر آنها هم خانه شان شیک تر بود، هم استخر داشتند، هم ویدیو داشتند، هم ماشینشان قشنگ تر بود!

دهه دوم زندگی با کنجکاویهای نوجوانانه اش گذشت! در این سالها کم کم به این مساله که پدر و مادر و معلممان همه چیز را نمیدانند و همه کاری را نمی توانند انجام دهند پی بردیم و به این نتیجه رسیدیم که این ما هستیم که فرستادگان خدا روی زمین هستیم، نه آنها. و خدا ما را برای هدایت جامعه فرستاده است! در این دوره دوستیها رنگ و بوی عاطفی تری داشت و دوست ما فقط همبازی ما نبود. همچنین همبازی ما هم معمولا دوست ما نبود بلکه بالعکس اغلب دشمن ما بود!

در این دوران راه افتادیم بدنبال پاسخ به سوالات بیشماری که در ذهن خلاقمان ایجاد شده بود. همان سوالاتی که در کودکی به پاسخهای گاه درست و گاه غلط والدینمان به آنها قانع بودیم ولی حالا می خواستیم خودمان جوابشان را پیدا کنیم. اینکه زمین چگونه خلق شده، ما چگونه خلق شدیم، گیاهان چگونه رشد می کنند، چرا آناتومی بدن ما اینگونه است، فیزیولوژی آن چگونه است، نور چگونه منعکس می شود، موشک چگونه به فضا می رود، انسانهای قبل از ما چه کار می کردند، بعد از ما چه غلطی می کنند، و این که چرا من وقتی شهین خانم را می بینم یک جوری می شوم، پس چرا وقتی سارا جون را می بینم اون جوری نمی شوم بلکه یک جور دیگری می شوم، و آیا وقتی او هم من را می بیند یک جور دیگری می شود؟

و کم کم دهه سوم زندگی فرارسید با تجربیات جوانانه اش! در این سالها فهمیدیم که نسل فرستادگان خدا خیلی وقت است ور افتاده و فهمیدیم لزومی ندارد جواب همه سوالها را بدانیم، همانطور که پدر و مادر و معلمان و استادانمان نمی دانند. در این دوره با واقعیتهای جامعه بیشتر آشنا شدیم. کار کردن و پول در آوردن را تجربه کردیم. با مفاهیمی مثل تورم، تحریم و بحران اقتصادی آشنا شدیم. مردن و به دنیا آمدن اطرافیانمان را درک کردیم. عاشق شدن و فارغ شدن را تجربه کردیم. جالب آنجاست که هرچه بیشتر در زمینه ای تجربه کسب می کردیم، تازه می فهمیدیم که باید بیشتر تجربه کنیم.

در دهه چهارم هم همچنان داریم تجربه می کنیم، کنجکاوی می کنیم و رویاپردازی می کنیم. ما باید بتوانیم برای فرزندانمان نقش فرستادگان خدا را خوب بازی کنیم، یا نقش آرنولد یا نقش ادیسون یا نقش عموپولدار را! باید معلومات عمومیمان را بالا ببریم تا بتوانیم جوابهایی برای سوالات و کنجکاویهای فرزندانمان داشته باشیم. خدا به ما رحم کند!

پرواز ناکام تهران-یاسوج...

ما را در سایت پرواز ناکام تهران-یاسوج دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 125 تاريخ: دوشنبه 6 اسفند 1397 ساعت: 1:15

صفحه بندی